تنهای تنها [عارفانه , ]
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم ؟
نمی دانم !
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا
روزی آخر
از دل این خاک ،
با دست تهی گل بر می افشانم
راستی ...
چقدر سخت می گذره روزایی که باید نبودنت رو به تماشا بشینم
چقدر سرزمینم بی حضورت سرد و بیگانه است
زود برگرد ...
سفر به سلامت
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه 9 تیر 1384 و ساعت 09:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
آدم اینجا تنهاست
یک برگ رای ... [تریبون آزاد , ]
دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش
من که یادم نیست ولی می گن وقتی می خواست بیاد همه به احترامش سبزپوش شده بودن و زیر لب می گفتن : او آمد پر و پرده بگشایید ... و اینقدر گفتن و گفتن تا فریاد شد و او آمد .
با اینکه همیشه بدشو گفتم و بدشو شنیدم ولی به یه چیز ایمان دارم : برنده واقعی همیشگی انتخابات مردی است که هشت سال پیش با لبخند اومد ، تلاش کرد ، رنج کشید ، شکست خورد ، گریست و حالا می تونه ناباورانه رویش نهالی رو ببینه که تو خاکی نابارور کاشت و حالا سایه سار کوچکش حتی پناهگاهی شده برای رقیبان و منتقدانش ...
این دفه هم یه باغبون به همون سادگی با همون لبخند به سراغ این نهال اومده ... می خواد این دشت رو از علفای هرز خالی کنه ... باغبونی که خودش درد کشیده است و درد آشنا ...
بهش رای می دم ولی نه برای اینکه دنبال معجزه ام و قهرمان می خوام . فقط برای اینکه می خواهیم مسیری ادامه یابد که موجودیت ما دست آورد آن است .
یک برگ رای تمام سهم من از دموکراسی ...
به مردی رای می دم که با صراحت اومد ، با صبوری ایستاد ، با صداقت حرف زد ، با صمیمیت لبخند زد و اگه ما حمایتش کنیم با صلابت عمل خواهد کرد .
یادم میاد چند وقت پیش ، وقتی نسل سومی های یاری گر معین ( نسیم ) برای امضای پیمان نامه به ملاقاتش رفتند از این پنج صاد حرف زد . وقتی دکتر سخنان پایانی اش را می گفت بچه ها زیر میز با کاغذ های چهارگوش قایق درست می کردند . یکی از بچه ها روی یکی از همان کاغذ ها که قایق می شد نوشت : رئیس جمهور خوب یعنی کسی که بشود روبرویش نشست و به جای در آوردن ادای گوش دادن به حرفهایش قایق درست کرد ، سر تکان داد و با او پیمان بست .
بعد از امضای پیمان نامه از طرف دکتر ، بچه ها یکی از قایق هایی که ساخته بودند به رسم صداقت و صمیمیت به دکتر هدیه کردند و کنارش نوشتند : قایقی باید ساخت ...
این روزا دوست دارم همش این شعرو زمزمه کنم :
یار دبستانی من ، با من همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیا
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما ، هرز تموم علفاش
خوب اگه خوب ، بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه 24 خرداد 1384 و ساعت 04:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
آدم اینجا تنهاست
رزیتا خاتون ۲ [تریبون آزاد , ]
....
* خوب اگر اجازه بدهید برگردیم به مسائل داخلی .
رزیتا خاتون : بله در مورد مسائل داخلی ...
* ببخشید هنوز سوالمان را نپرسیده ایم .
رزیتا خاتون : خوب بپرسید .
* سوال این است که برای اوقات فراغت چه طرحی دارید ؟
رزیتا خاون طرح من این است که یک دانشگاه درست کنیم اسمش را بگذاریم : (( دانشگاه آزاد )) . جوانترها را بگذاریم درس بخوانند . بزرگترها را هم بگذاریم درس بدهند . هم هر دو نسل را سرکار گذاشته ایم ، هم اوقات فراغتشان را پر کرده ایم . در این پروژه ، می توانیم از جوانتر ها بیشتر پول بگیریم و به بزرگترها یعنی اساتید کمتر پول بدهیم . با این ما به التفاوت هم صفا کنیم .
* ( با تعجب ) صفا کنیم یعنی چی ؟
رزیتا خاتون : ببخشید . یعنی توسعه دهیم . طرح های عمرانی راه بیندازیم . شعبه بزنیم . صادر کنیم و ... از این قبیل کارهای سازنده .
* برای جوانتر ها هم برنامه ای دارید ؟
رزیتا خاتون : جوان ها را به چهار دسته مساوی یا غیر مساوی باید تقسیم کرد : یک عده را بفرستیم فوتبال تماشا کنند . یک عده را بفرستیم همان دانشگاهی که عرض کردم . می ماند دو نصفه دیگر ؛ از این دو دسته یک عده را بگذاریم حال کنند یعنی ابزارش را برایشان فراهم کنیم .
* یعنی چطوری ؟
رزیتا خاتون : به هر نحو ممکن . با نوارها و فیلمهای مبتذل ، با لباسهای خنده دار ... در حاشیه شهرها برایشان پارک بسازیم تا ذکورا و اناثا و بالاتفاق سیاحت کنند ... یک شهرک را هم بسازیم اسمش را بگذاریم شهرک غرب ، بعد عوض کنیم بگذاریم قدس که همه در آنجا آزاد باشند .
* خوب برای دسته چهارم چه فکری دارید ؟
رزیتا خاتون : دسته چهارم را هم راه می اندازیم که بروند حال دسته سوم را بگیرند . حالا شده با امر به معروف و نهی از منکر ، شده با اقامه نماز وسط حال بقیه ، شده با پاترول و مینی بوس و منکرات و پول و تعهد و تکرار ...
* در صورت انتخاب با مخالفین خود چگونه عمل می کنید ؟
رزیتا خاتون : آنها کاملا آزادند که هر مرگی می خواهند انتخاب کنند ولی من ترجیح می دهم خفقان بگیرند .
* برای فقر زدایی چه برنامه ای دارید ؟
رزیتا خاتون : ... راه ساده اش این است که همه چیز را گران کنیم برای رفاه حال شهروندان .
* خوب بعد ؟
رزیتا خاتون : معلوم است آنها که دارند می خرند . آنها که ندارند می میرند . فقر و فقیر و فقرا همه با هم از بین می روند . از این ساده تر ؟؟! اصولا ما باید به یک عده حسابی برسیم . حساب عده دیگر را هم برسیم .
نوشته شده توسط ساقی در شنبه 14 خرداد 1384 و ساعت 03:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
آدم اینجا تنهاست
رزیتا خاتون ۱ [تریبون آزاد , ]
نمی خواستم تو ناکجاآبادم حرفای آدمستان رو بزنم ولی این جو انتخابات مگه اجازه می ده ! از بس توی دانشگاه و سرویس و اداره و خونه و ... از انتخابات حرف زدم قاطی کردم ولی همچنان نیرو برای ادامه دادن دارم . این شد که حرفام به این خرابات مغان هم کشیده شد .
نمی دونم شما آقای مهدی شجاعی رو می شناسید یا نه ! من که سالهاست می شناسم و یه جورایی شیفته نوشته هاش هستم .
وقتی خواستم از انتخابات توی وبلاگم بنویسم هیچ زبانی بهتر از زبان طنز و تلخ ایشون پیدا نکردم . آقای شجاعی مدتها پیش سردبیر ماهنامه نیستان بودن که بنا به دلایلی توقیف شد و بعد از تبرئه خود آقای شجاعی برای آعتراض از انتشار ماهنامه جلوگیری کردن .
توی این ماهنامه ، سلسله مطالبی با قلم دلنشین خودشون چاپ می شد تحت عنوان رزیتا خاتون ... و یکی از این سلسله مطالب ، در باب انتخابات بود که من سعی می کنم تا زمان انتخابات این دوره گزیده ای از این مطالب رو اینجا بنویسم . امیدوارم توی انتخاب شما موثر باشه ...
* اگر اجازه بدهید از سیاست خارجی شروع کنیم و بعد به مسائل داخلی برگردیم ، سوال ما این است که ...
رزیتا خاتون : بله ، قدس که قطعا باید آزاد شود . در این هیچ تردیدی نیست .
البته نشد هم نشد .
راه آزادی قدس این است که تلویزیون جمعه های آخر ماه رمضان ، آهنگ عربی پخش کند و سرودهای عاشقانه فلسطینی بگذارد . این راهی است که مجرب است . ردخور هم ندارن . هرکس این کار را کرده ، نتیچه گرفته . خود فلسطینی ها بارها به این وسیله ، قدس را آزاد کرده اند . ضمنا این یاسر عرفات هم خیلی آدم پلیدی است و با یک مذاکره جانانه هم که شده باید رویش را کم کرد . اسرائیل هم باید قطعا محکوم شود . حالا کم و زیادش خیلی هم فرق نمی کند ...
* در مورد استکبار جهانی ...
رزیتا خاتون : راستش سیاست مشت محکم ، خیلی قدیمی شده . دیپلماسی جدیدتر ، دیپلماسی مشت و قلقلک است . به این ترتیب که شما استکبار را کمی قلقلک می دهید تا خوشش بیاید و بخندد . به محض خندیدن ، بلافاصله شما می توانید اگر مصلحت باشد و لزومی داشته باشد ، مشت محکم خود را به دهانش بزنید . راه بهترش ، مشت و پانسمان و قلقلک است . در این شیوه شما اول مشت می زنید ، بعد جای مشت را پانسمان می کنید و سپس قلقلک می دهید . (( هپی اند )) هم دارد ...
اصولا باید یواش یواش ، مشت را از سیاست خارجی حذف کرد و جای آن انگشت گذاشت . برای طرفین مطلوبتر است ...
نوشته شده توسط ساقی در جمعه 6 خرداد 1384 و ساعت 04:05 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 7 خرداد 1384 و ساعت 08:05 ق.ظ
()
آدم اینجا تنهاست
هوای حوا [عارفانه , ]
نمی دونم چه حسی تو این ترانه است که این روزا بدجوری منو به ناکجاآبادم می بره ، شما رو چطور ؟
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه کفش فرارو ور کشید
آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفر گذشته ها رو پاره کرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواس ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی به قفلا زد و رفت
امروزم هوا بارونیه ... هنوز آدما همون جورین ... منم هنوز همون جوریم ... هنوز نفهمیدم 
راستی مسافر من کامنتت برای عارفانه قبلی خیلی دلنشین بود ... تو سفرهات سرزمین من یادت نره ... منتظرم
نوشته شده توسط ساقی در شنبه 31 اردیبهشت 1384 و ساعت 09:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
آدم اینجا تنهاست
باران [عارفانه , ]
بعضی وقتا از کارای آدمای این آدمستان سر در نمیارم . نمونه اش همین دیروز :
می دونید ،
من هیچ وقت نفهمیدم چرا هر وقت بارون میاد چترا باز می شه ؟
هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی بارون عاشقونه رو سر آدما می ریزه قدمای آدما تندتد می شه ؟
هیچ وقت نفهمیدم این فرار برای چیه ؟
نفهمیدم چرا زیر طاقی ها شلوغ تر می شه ؟
چرا پارکا خلوتتر می شه ؟
چرا یقه پالتوها بالاتر می ره ؟ .....
من هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی هوا پر دود و غبار قدما آهسته تره ؟
چرا آدما حاضرن با انواع و اقسام ماسکا تو هوای آلوده قدم بزنن ولی وقتی بارون میاد و پاکی همه شهر رو می پوشونه هیچ کس قدم زدن زیر بارون رو انتخاب نمی کنه ؟ ...
من هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی بارون میاد و من مث یه پرنده تازه آزاد شده از قفس خودمو به بارون میسپارم همه با تعجب نیگام می کنن ؟
نمی دونم شاید واقعا دیوونه باشم ...
نا کجا آباد من همیشه تشنه بارونه
وقتی بارون میاد اهالی سرزمین من از همیشه عاشق تر می شن . از همیشه مجنون تر و زلال تر ...
آدمای سرزمین من غبارای وجودشون رو با زلالی بارون خدا می شورن ...
اهالی سرزمین من همیشه تشنه بارونن ..
وقتی بارون میاد دوست دارم همه اهل عالم رو به ضیافت ناکجا آبادم دعوت کنم . . .
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
واژه را باید شست
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را ، خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت
زیر باران ...
نوشته شده توسط ساقی در جمعه 9 اردیبهشت 1384 و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
آدم اینجا تنهاست
بیگانه [عارفانه , ]
<:P:>الهه مهربان من !
<:P:>از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش ! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی ست و هر زمزمه ای بانگ غرایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنج زای گسترده ای .
<:P:>در هراس دم می زنم ، در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است . این حوران زیبا و غلمان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند ، اما خود من بی پاسخ مانده ام .
<:P:>هیچ کس ، هیچ چیز در اینجا به خود هیچ نیست . « بودن من » بی مخاطب مانده است . من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم .
<:P:>« تو قلب بیگانه می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای ! »
<:P:>کسی را برایم بیافرین تا در او آرام بگیرم ...
<:P:>دردم درد بی کسی بود ...
<:P:>( دکتر شریعتی )
نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه 25 فروردین 1384 و ساعت 12:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
آدم اینجا تنهاست
هیچستان [عارفانه , ]
باید می ساختم ... ولی چی ؟
هرچی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم یعنی خیلی چیزا بود که می خواستم بسازم ولی فکرشو که می کردم می دیدم قدرتشو ندارم ...
دوست داشتم یه کلید می ساختم که بتونه آدما رو از زندون نیازهای سراب گونه شون خلاص کنه ...
دوست داشتم یه اقیانوس می ساختم یه اقیانوس عشق ، اقیانوسی که همه رودهای محبت از اون جاری بشه ...
دوست داشتم یه عالم ساز انسانیت کوک کنم یه عالم شعر صفا بگم یه عالم ترانه محبت بخونم تا هر چی فاصله بین دلای آدماست رو بردارم ...
دوست داشتم یه پل بسازم بین زمین و آسمون ...
ولی دیدم نمی شه ...
باز از این همه دوست داشتن و این همه نتونستن غصه ام گرفت ، باز به فکر فرار افتادم ... به جایی که هیچ جا نباشه میون آدمایی که مث هیچ کس نباشن ...
« برم جایی که هیچ جا نباشه »
« جایی که هیچ جا نباشه »
آره ، خودش بود ...
هیچ جا نباشه ... وقتی چیزی اصلا نباشه یعنی نیست دیگه یعنی تا حالا نبوده یعنی می شه ساختش می شه از حالا بهش بودن بخشید . من که دنبال ساختن بودم خوب چه اشکال داره جایی رو بسازم که هیچ جا نبوده بعد آدمایی رو به این هیچ جا دعوت کنم که مث هیچ کس نباشن بعد با هم دنیایی رو بسازیم که مث هیچ دنیایی نباشه ...
زیاد دنبال اسم این هیچ جا نگشتم ... همون لحظه اول به ذهنم رسید ... ناکجاآباد من ... پشت هیچستان سهراب ... به دور از آدمستانی که دکتر شریعتی ازش بیزار بود ...
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیجستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
ودر این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من ...
می خوام اولین خشت سرزمینم با نام الهه عاشق پرورم و با مدد از او بر زمین بگذارم :
الهی !
مرا وسیله ای قرار ده
برای صلح و آرامش
بگذار
هر جا تنفر است نور عشق بکارم
هر جا آزردگی است ببخشایم
هر جاشک است ایمان
هر جا یاس است امید
هر جا تاریکی است روشنایی
و هر جا غم جاری است شادی نثار کنم
الهی !
توفیقم ده
که پیش از طلب همدردی ، همدردی کنم
پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانم
و در بخشیدن است که بخشیده می شوم
و در مردن است که حیات ابدی می یابم ...
<:P:>
نوشته شده توسط ساقی در شنبه 6 فروردین 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 6 فروردین 1384 و ساعت 10:03 ق.ظ
()
آدم اینجا تنهاست
|